دی ۱۳۹۵

من و بامداد و پیمان تصمیم گرفتیم یلدا بگیریم. پیمان پنج سال از من بزرگ‌تر است، عقلش به هندوانه می‌رسید و رفت خريد. کتاب حافظ و آینه هم داشتیم. روپوشم را درآوردم. سفره‌ی صورتی چهارخانه‌ای که دورش گیپور سفید بود انداختم وسط خانه. اجازه نداشتم سرخود به طبقه‌ی دوم که مهمان‌خانه بود بروم وگرنه صدالبته آن‌جا قشنگ‌تر بود.

آذر ۱۳۹۵

استراليا به هر ‌حال سرزميني دور از دست بوده و معلوم است كه براي ارتقاي سطح فرهنگ، اقتصاد و مدنيت چنين كوششي بكند. طبعا مدرس زبان بايد علاوه بر آموزش زبان در باب جغرافياي تاريخي و فرهنگي منطقه هم اطلاعات درخور عرضه كند. اما علي‌رغم ذهنيت من، گاه در اين كلاس‌ها دانشجوياني حضور مي‌يافتند كه حيرت مرا برمي‌انگيخت.

آذر ۱۳۹۵

اولین بار فاوست بودم. کتاب را از کتابخانه‌ی دانشگاه سوره گرفتم. دوست برادرم آن‌جا کار می‌کرد و از برادرم خواهش کردم به دوستش بگوید که بتوانم از کتابخانه‌ی دانشگاه استفاده کنم. چند کتابخانه‌ای که عضو بودم قفسه‌ی ادبیات لاغرمردنی‌ای داشتند. آن روزها خواندن کتاب‌های داستانی کاری بیهوده تلقی می‌شد.

آذر ۱۳۹۵

وقتی جهان شنونده را طاقت‌فرسا می‌یافتم کتاب‌ها همیشه به من حس تسلی و همراهی می‌دادند. از کودکی دفترهایم را با چیزهایی پر می‌کردم که می‌ترسیدم بلند بگویم‌شان. کتابخانه‌ها هم انگار برای من طراحی شده بودند ــ جایی که آدم قرار نیست حرف بزند، برابری تحت سلطه‌ی سکوت.

آذر ۱۳۹۵

سال‌ها بعد، پس از نوشتن چند غزل، رفتم سراغ آقای میرمیران، معلم ادبیات سال سوم تجربی دبیرستان صارمیه، با خجالت پرسیدم: «آقا اگه کسی بخواد شعر بگِد بایِد چی‌کار کونِد؟» جمله‌ای با این فحوا تحویلم داد که همه‌ی شعرهای خوب را بزرگان نوشته‌اند. مانده بود یک راه؛ این‌که شاعرها را پیدا کنم. سینا امام‌جمعه هم مثل رفیقش که من باشم سرش درد می‌کرد برای شعر و موسیقی. یک روز آمد و گفت فلانی پیدا کردم؛ صبح جمعه، خیابان صائب، کتابخانه‌ي صائب.

دی ۱۳۹۵

فکر کردم دور از خانه دلم برای کریسمس تنگ می‌شود. آنچه واقعا دلتنگش می‌شدم یک خاطره بود، خاطره‌ی قدیمی آدم‌هایی که مدت‌ها از رفتن‌شان می‌گذشت، برای خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ که پر از عموزاده‌ها می‌شد و همیشک و راج. دلتنگ صدای پوتین‌های شکار بودم، وزش ناگهانی باد خیلی سرد از در باز که راه خود را از میان عطر برگ‌های سوزنی کاج و سس صدف باز می‌کرد.

آذر ۱۳۹۵

«تولستوی در نوامبر ۱۹۱۰ در ایستگاه محلی قطار آستاپوفو و در وضعيتي جان سپرد که تنها می‌توان با کلمه‌ی عجیب آن را وصف کرد. ولی عجیب بودن شرایط به‌سرعت تبدیل شد به بخشی از کلیت زندگی و آثار تولستوی. مگر توقع داشتید نویسنده‌ی مرگ‌ایوان ایلیچ بی‌سروصدا سرش را بگذارد و در گوشه‌ای ساکت بمیرد؟ به همین دلیل هم مرگی که باید بیشتر مورد بررسی قرار می‌گرفت چیزی معمولی فرض شد.»

آذر ۱۳۹۵

رفتیم برای دیدنِ خانه‌ی اول. باتری‌های دوربینش را جاساز می‌کرد و من هم همان‌جا سر کوچه داشتم به خودم گوشزد می‌کردم که مبادا زود سروته معاشقه را هم ‌بیاورم. آرام و با تامل! اصلا بگذار از همان سر کوچه تماشا را شروع کنم. پا سست کردم. محله تغییری نکرده بود. فقط زمینِ بایر سر کوچه، خانه‌ شده بود. اولین بار که جرئت کردم از چینه‌ی خشت و گلیِِ زمینِ بایر بالا بروم، زنبورِ سرخ از سوراخی که دستم را در آن گیر داده بودم بیرون پرید.

آذر ۱۳۹۵

از خیابان فردوسی پیچیدم توی «عافیت» تا توی همان خیابان‌ها و کوچه‌های بچگی و نوجوانی‌ام راه بروم. «حمام عافیت» که سر خیابان عافیت بود تعطیل شده بود، اما از لابه‌لای نرده‌ها می‌شد حیاطش را که مشرف به خیابان بود دید. حیاط حمام انباری شده بود، انباری متروکه. معلوم بود سال‌ها است کسی به آن نرسیده است.

آذر ۱۳۹۵

گفتم: «خيلي معذرت مي‌خواهم همشهريان عزيز، امشب آقاي نورمن ويزدوم مهمان ما است و بايد او را تشويق كنيد نه من را.» بعد اجرا خواهش كردم بيايد خانه‌ي ما و زندگي ايراني را ببيند. گفت: «فردا شب بيايم كه خانم‌تان هم آمادگي داشته باشد.» گفتم: «ظهر مي‌برمت چلوكبابي.» فردايش رفتيم رحيم چلوكبابي كه سنگ تمام گذاشت. بعدش آمديم خانه.