بهمن ۱۳۹۵

از چند سال قبلش، باغ فردوس شده بود مركز آموزش فيلمسازي و قرار بود نسل جديدي را وارد بدنه‌‌ي سينماي حرفه‌ای ايران كند ـ سال ۱۳۶۵؛ دوره‌ي پنجم مدرسه‌ي باغ فردوس. گفته بودند دانشجويان استاني باشند و خیلی‌ها مثل من خودشان را رسانده بودند تا فیلمساز شوند. اسامی پذیرفته‌شدگان همين دوره را که اعلام کردند من نفر سوم بودم و جزو رزروي‌ها.

بهمن ۱۳۹۵

عمه‌خانم بزرگ خاندان محسوب می‌شد. نه از آن بزرگ‌خاندان‌هایی که فقط اسم‌شان روی اعلامیه‌ي ختم و هفت می‌خورد. عجیب بود. زنی مقتدر که بیشتر دافعه داشت تا جاذبه اما من فرصت کردم زیر ابروهای در هم گره‌شده‌اش چشم‌های مهربانش را ببینم، خیلی وقت‌ها از نم اشکی خیس بود. ما سال‌ها هم‌اتاق بودیم. خیلی زود بیوه شده بود و برگشته بود خانه‌ي برادرش يعني پدر من.

دی ۱۳۹۵

بعد از سال‌ها ازدواج، کنجکاوی آدم از لحظات فوق‌العاده‌ای که ممکن است در آینده اتفاق بیفتد منتقل می‌شود به کنکاشِ لحظات کوچک‌تر و غریب‌تری که در گذشته اتفاق افتاده‌اند: همسرت که در شانزده‌سالگی دارد خمیر ورز می‌دهد. همان‌طور که پروست می‌دانست، عشق نه‌فقط به شیفتگی حال، که به حسادتِ گذشته متکی است.

بهمن ۱۳۹۵

روزگار مثل امروز نبود که مترو، مدل‌به مدل اتوبوس، تاکسی سبز و زرد باشد. وجه مشترک آن روز و امروز مسافرکش‌های شخصی بودند و وجه تمایز هم آلودگی هوا بود، آن روز نداشتیم و امروز داریم. پیاده یا با اتوبوس خودمان را به مقصد می‌رساندیم. اگر بین میدان آزادی و سه‌راه آذری خطی فرضی بکشیم و از نزدیکی‌های سه‌راه آذری پنج دقیقه به سمت شرق پیاده‌روی کنیم، به محله‌ی ما می‌رسیم.

دی ۱۳۹۵

با وجود این من نگهدار رازی هستم که به‌هیچ‌وجه قصد فاش کردنش را ندارم. رازی که پدرم پنجاه سال پیش، وقتی یازده یا دوازده سال داشتم، با من در میان گذاشت و قسمم داد که با کسی در میانش نگذارم. با صدایی آرام و قاطع و عادی گفت:«هرگز نباید به کسی چیزی بگی.»

دی ۱۳۹۵

پدر، مادر، همسر و دخترم زودتر از من ویلا را تحویل گرفته بودند. من سرکار بودم و قرار بود بعدازظهر به آن‌ها بپیوندم. ازشان شنیدم که تمیزی ویلا قابل وصف نیست. شب قبلش صاحب‌ویلا ایمیل زده بود که مجبور شده‌اند یک درخت تمشک را جلوی ویلا قطع کنند و خواهش کرده بود دانه‌های تمشک را لگد نکنیم و با کفش یا دمپایی داخل خانه نبریم.

دی ۱۳۹۵

یکی از دعاهای همیشگی‌اش که اغلب دلم را می‌رنجاند «ببم‌جان الهی پیر شی» بود. در دنیای کودکی این دعای ساده و صمیمی رنجم می‌داد، به‌خصوص که چهره‌ي شکسته و تن تکیده‌ي او جلوی چشمم بود. با خودم می‌گفتم این دیگر چطور خیرخواهی است؟ پیر بشوم که چی شود؟ دردناک و خسته و گیس‌سفید بشوم که چی؟

دی ۱۳۹۵

من و بامداد و پیمان تصمیم گرفتیم یلدا بگیریم. پیمان پنج سال از من بزرگ‌تر است، عقلش به هندوانه می‌رسید و رفت خريد. کتاب حافظ و آینه هم داشتیم. روپوشم را درآوردم. سفره‌ی صورتی چهارخانه‌ای که دورش گیپور سفید بود انداختم وسط خانه. اجازه نداشتم سرخود به طبقه‌ی دوم که مهمان‌خانه بود بروم وگرنه صدالبته آن‌جا قشنگ‌تر بود.

آذر ۱۳۹۵

استراليا به هر ‌حال سرزميني دور از دست بوده و معلوم است كه براي ارتقاي سطح فرهنگ، اقتصاد و مدنيت چنين كوششي بكند. طبعا مدرس زبان بايد علاوه بر آموزش زبان در باب جغرافياي تاريخي و فرهنگي منطقه هم اطلاعات درخور عرضه كند. اما علي‌رغم ذهنيت من، گاه در اين كلاس‌ها دانشجوياني حضور مي‌يافتند كه حيرت مرا برمي‌انگيخت.

آذر ۱۳۹۵

اولین بار فاوست بودم. کتاب را از کتابخانه‌ی دانشگاه سوره گرفتم. دوست برادرم آن‌جا کار می‌کرد و از برادرم خواهش کردم به دوستش بگوید که بتوانم از کتابخانه‌ی دانشگاه استفاده کنم. چند کتابخانه‌ای که عضو بودم قفسه‌ی ادبیات لاغرمردنی‌ای داشتند. آن روزها خواندن کتاب‌های داستانی کاری بیهوده تلقی می‌شد.