مهر ۱۳۹۶

با شروع جنگ، بازی‌های ما هم عوض شده بود. از مدرسه که برمی‌گشتیم ناهار خورده نخورده به کوچه می‌رفتیم. مثل تمام بازی‌ها یارکشی می‌کردیم، به دو دسته‌ی ایرانی و عراقی، همیشه اولِ بازی سر این‌كه چرا تو همه‌اش فرمانده باشی جر و بحث بود یا چرا من همه‌اش سرباز عراقی؟ یا چرا آن تفنگ چوبی که با تفنگ واقعی مو نمی‌زند یک روز هم دست ایرانی‌ها نباشد؟

مهر ۱۳۹۶

بعد از برگشتن به لندن، باید فکری برای مشکل بازگشتنم میان جمع کنم. با همه مواجه شوم، نگاه خیره‌ی روبرگردانده‌شان را از نو ببینم. این‌طور است و چاره‌ای هم ندارم. باید پسرانم را ببینم و آن‌ها هم مرا ببینند: می‌دانم چه در انتظارم است. تجربه دارم.

مهر ۱۳۹۶

به مادر که برای بیدار کردن دوباره‌ام آمده بود گفتم مریضم. باور کرد. پدر که ماجرا را شنید، دست بر پیشانی سردم گذاشت و ماجرا را از چشمان هوشیارم خواند. با خشم و پرخاش و یک کشیده‌ی آبدار، مرا از رختخواب پراند. ناگهان دیدم اعداد یک تا شش توی کله‌ام ردیف شدند. به نظم و ترتیب. با خواهر، پله‌ها را دو تا یکی کردم و در آن روز سرد و تلخ راهی مدرسه شدم.

شهریور ۱۳۹۶

مادرم تنها قدرتی بود که ازش حساب می‌بردم. معتقد بود اگر بچه کتک نخورد تربیت نمی‌شود. به‌جز مادرم همه می‌گفتند: «ترور فرق می‌کنه» و از خطاهایم می‌گذشتند. با همین روش بزرگ شدم و دستم‌آمد سفیدها در سیستمی که این‌همه امتیاز به‌شان می‌دهد در چه آرامشی زندگی می‌کنند.

شهریور ۱۳۹۶

دارالسلام فضای عجیبی داشت، درختان سرو و کاجی که پیر بودند و سبز، انگار قصه‌ی آدم‌های تاریخ‌شده‌ی آن قبرستان را بر برگ‌های سوزنی‌شان نوشته بودند، حتی درخت اناری که پر از انارهای کوچک کال بود، حتی بید مجنونی که بر گوری سایه انداخته بود و نمی‌گذاشت آفتاب جِنگ شیراز داغ بزند بر سنگ گور.

مهر ۱۳۹۶

کلمات سنگین و باشکوه از این سو به آن سو در حرکت‌اند. معنایشان را درک نمی‌کنم اما شکوه و جلال‌شان را می‌فهمم ـ «والایی» واژه‌ای است که حالا می‌توانم برای آن عبارات موسیقیایی و ریتمیک به کار ببرم. با دهانی باز کلمات را دنبال می‌کنم. پر از راز و رمزند و به‌اندازه‌ی افسانه‌ها سحرآمیز.

شهریور ۱۳۹۶

در کنکور سخت آن سال‌ها در رشته‌ی روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی تهران قبول شدم. همین‌جا بود که سرنوشتم با ادبیات گره خورد و اول در جلسات دفتر شعر جوان که تازه راه افتاده بود با قیصر امین‌پور و حسن حسینی و… آشنا شدم و بعدها در داستان با براهنی و گلشیری.

شهریور ۱۳۹۶

از پدر قول گرفته‌ بودم که من روی صندلی سوم و در کنار غریبه‌ای بنشینم و او و مامان کنار هم باشند. می‌خواستم به خواهر و برادرها و بچه‌هایشان که برای بدرقه‌ آمده‌ بودند، ثابت کنم بزرگ شده‌ام. این یک سفر معمولی نبود. تابستان بود اما با سفرهای دیگر فرق داشت. برگشتی در کار نبود. برای همیشه از آبادان می‌رفتیم.

شهریور ۱۳۹۶

بی‌نهایت خوب خوانده بود. معمولا بدون هیچ فکری از شکسپیر، به‌انگلیسی، نقل قول می‌کرد و همیشه من را تحت تاثیر قرار می‌داد. من هم می‌خواستم همه‌چیز را خوانده باشم و به‌راحتی نقل قول بیاورم.

شهریور ۱۳۹۶

هم‌اتاقم خانمی هندی بود که در آزمایشگاه دانشگاه کار می‌کرد. دختر میانسالی بود با لباس ساری و موی بسیار بلند. از پوست سیاه خود بیزار بود و از زندگی سخت دور از زادگاهش ناراضی. مرتب در گوشه‌ی اتاق شمع روشن می‌کرد تا به معبودش دعا کند. اسم ایرانی خود را نیلوفر گذاشته بود چون هیچ‌کس نمی‌توانست اسم واقعی‌اش را در یاد نگه دارد.