مرداد ۱۳۹۶

حالا اما پیش روی مونیتور. با سرانگشتان نازنین سرب‌ندیده، کاغذ کاهی بی‌خط و خودکار بیک ندیده، گاه خبرنویسی نیاموخته با عکسی عاریتی از این سایت و آن سایت می‌شود مثلا ترکاند و سل نگرفت، توسری نخورد که پس کی خبرنویسی یاد می‌گیری؟ بگذریم. هر رودخانه‌ای ماهی خود را دارد. هر جاده‌ای عابر و هر آسمانی پرنده‌ی خود را دارد و هر روزگاری هم «جنگ و صلح» خود را دارد.

مرداد ۱۳۹۶

آیین همیشگی‌ام بود. دیالوگ‌هایم را در ذهنم مرور کردم ـ «با این شروع کن، برو سراغ اون» ـ و دکمه سردست‌های نقره‌ی پدرم را بستم. استرس داشتم و توده‌ای کوچک توی گلویم حس می‌کردم. مجری چنین برنامه‌ای بودن کار آسانی نیست.

مرداد ۱۳۹۶

روزی که پیانو را برایمان می‌آوردند، بچه و بزرگ پشت پنجره ایستاده بودیم تا هدیه را زودتر ببینیم. ورود یک ون بزرگ و یک جسم پتوپیچ به کوچه‌ی بن‌بست منزل‌مان، کنجکاوی نه‌تنها ما که اهالی کوچه را هم برانگیخته بود.

تیر ۱۳۹۶

در آگوست ۲۰۰۲ با من تماس گرفتند و برای بازی در تیم ‌ملی دعوت شدم. آن زمان بیست‌وچهار سال داشتم و تازه اولین فصل کامل را در تیم گنگام می‌گذراندم. این اولین شانسم بود که با هم‌تیمی‌های آینده‌ام روبه‌رو شوم و راستش از چند بازیکن حرفه‌ای تیم ترسیده بودم.

مرداد ۱۳۹۶

تا آنجا که یادم می‌آید کورش اسدی را اولین بار در چهارشنبه‌روزی در زمستان ۶۹ در گالری کسری دیدم، در جلسه‌ای که برای نقد و بررسی مجموعه‌داستان سیاسنبو اثر محمدرضا صفدری برگزار شده بود. کورش اسدی مقاله‌ای نوشته بود در نقد آخرین داستان این مجموعه به نام «دو رهگذر».

مرداد ۱۳۹۶

هواپیمایم عصر در نایروبی نشست. با مادرم در آپارتمان کوچکش شام خوردیم و تا نیمه‌شب گپ زدیم. بخشی از سال را این‌جا است چون همیشه عاشقِ طبیعت بوده و البته به‌خاطر برادرش، دایی سلیمان هم هست که چند ده سالی می‌شود در کنیا زندگی می‌کند.

تیر ۱۳۹۶

قبیله‌ی بمبا یکی از مهم‌ترین قبایل زامبیا است و در این مراسم مجلل مقامات محلی و تعدادی از دیپلمات‌ها و روسای قبایل دیگر شركت داشتند. به دلیل ارتباط نزدیکم با رئیس قبیله، من تنها سفیر حاضر در مراسم بودم و برای همین برادر عروس همواره كنار ما بود تا توضیحات لازم در مورد آئین ازدواج در قبایل زامبیا را بدهد.

تیر ۱۳۹۶

در طول ساعت‌های درسی، کلاس و کل مجموعه‌ای که مدرسه‌مان در آن قرار داشت، ویژگی‌های بی‌شماری داشتند که مجذوبشان می‌شدیم اما کلاس خالی سرشت کاملا متفاوتی داشت که هر روز تغییر می‌کرد. بنابراین، من مدام در حال کشف‌های جدید بودم و همین باعث می‌شد در ساعت ناهار از بقیه عقب بیفتم.

تیر ۱۳۹۶

چرا از موهایم فرار می‌کردم، از خودم پرسیدم: بهتر و سالم‌تر نیست اگر آنها را همان‌طور که هستند بپذیرم؟ مطمئنا آسان‌تر نیست، این را می‌دانستم، با وجود این تصمیم گرفتم تجربه‌اش کنم، مصمم بودم با هر گره و گوریدگی‌اش روبه‌رو شوم تا زیبایی را در آن بیابم.

تیر ۱۳۹۶

از همان ابتدای مسیر، ازدحام جمعیت جهت حرکت ما را سمت محل وداع تعيين كرد ـ زنجیره‌ای انسانی به طول هجده کیلومتر. گروهی اشک می‌ریختند، گروهی شعار می‌دادند، گروهی پلاكارد دست می‌گرفتند، گروهی آيينی می‌رقصیدند… شهر یکپارچه تصویر ماندلا بود و می‌شد در قلب تک‌تک مردم، مهر نلسون ماندلا را ديد.