دی ۱۳۹۵

فکر کردم دور از خانه دلم برای کریسمس تنگ می‌شود. آنچه واقعا دلتنگش می‌شدم یک خاطره بود، خاطره‌ی قدیمی آدم‌هایی که مدت‌ها از رفتن‌شان می‌گذشت، برای خانه‌ی پدربزرگ و مادربزرگ که پر از عموزاده‌ها می‌شد و همیشک و راج. دلتنگ صدای پوتین‌های شکار بودم، وزش ناگهانی باد خیلی سرد از در باز که راه خود را از میان عطر برگ‌های سوزنی کاج و سس صدف باز می‌کرد.

آذر ۱۳۹۵

«تولستوی در نوامبر ۱۹۱۰ در ایستگاه محلی قطار آستاپوفو و در وضعيتي جان سپرد که تنها می‌توان با کلمه‌ی عجیب آن را وصف کرد. ولی عجیب بودن شرایط به‌سرعت تبدیل شد به بخشی از کلیت زندگی و آثار تولستوی. مگر توقع داشتید نویسنده‌ی مرگ‌ایوان ایلیچ بی‌سروصدا سرش را بگذارد و در گوشه‌ای ساکت بمیرد؟ به همین دلیل هم مرگی که باید بیشتر مورد بررسی قرار می‌گرفت چیزی معمولی فرض شد.»

آذر ۱۳۹۵

رفتیم برای دیدنِ خانه‌ی اول. باتری‌های دوربینش را جاساز می‌کرد و من هم همان‌جا سر کوچه داشتم به خودم گوشزد می‌کردم که مبادا زود سروته معاشقه را هم ‌بیاورم. آرام و با تامل! اصلا بگذار از همان سر کوچه تماشا را شروع کنم. پا سست کردم. محله تغییری نکرده بود. فقط زمینِ بایر سر کوچه، خانه‌ شده بود. اولین بار که جرئت کردم از چینه‌ی خشت و گلیِِ زمینِ بایر بالا بروم، زنبورِ سرخ از سوراخی که دستم را در آن گیر داده بودم بیرون پرید.

آذر ۱۳۹۵

از خیابان فردوسی پیچیدم توی «عافیت» تا توی همان خیابان‌ها و کوچه‌های بچگی و نوجوانی‌ام راه بروم. «حمام عافیت» که سر خیابان عافیت بود تعطیل شده بود، اما از لابه‌لای نرده‌ها می‌شد حیاطش را که مشرف به خیابان بود دید. حیاط حمام انباری شده بود، انباری متروکه. معلوم بود سال‌ها است کسی به آن نرسیده است.

آذر ۱۳۹۵

گفتم: «خيلي معذرت مي‌خواهم همشهريان عزيز، امشب آقاي نورمن ويزدوم مهمان ما است و بايد او را تشويق كنيد نه من را.» بعد اجرا خواهش كردم بيايد خانه‌ي ما و زندگي ايراني را ببيند. گفت: «فردا شب بيايم كه خانم‌تان هم آمادگي داشته باشد.» گفتم: «ظهر مي‌برمت چلوكبابي.» فردايش رفتيم رحيم چلوكبابي كه سنگ تمام گذاشت. بعدش آمديم خانه.

آبان ۱۳۹۵

چند هفته بعد برای خودم یک فیت‌بیت خریدم و دستم آمد آن زن دقیقا چه می‌گفته. فهمیدم ده‌هزار قدم برای یکی با قدوقواره‌ی من، یعنی یک آدم ۱۶۵ سانتی، می‌شود حدود شش‌و‌نیم کیلومتر پیاده‌روی. به‌نظر خیلی زیاد می‌آید ولی در یک روز معمولی هم می‌شود بدون هیچ فشاری همین‌قدر راه رفت. به‌خصوص اگر خانه‌تان پله داشته باشد و یک‌سری آدم دوروبرتان باشند که مدام می‌آیند در می‌زنند و می‌خواهند بسته‌ای بدهند دست‌تان یا آدرس بپرسند.

آبان ۱۳۹۵

بابا کارمند آموزش و پرورش که شد کتابفروشی را ول کرد اما همیشه نوستالژی آن دوره را داشت. بچه که بودم همیشه با عشق و حسرت خاطرات دوران کتابفروشی مهر را برایم تعریف می‌کرد. دوست داشت دوباره کتابفروش شود. می‌گفت بازنشسته که شدم یک روز کتابفروشی می‌زنم.

آبان ۱۳۹۵

«او» یعنی مردی سی‌وچندساله و قدبلند و لاغر، با سبیلی نسبتا پرپشت، چشمانی که یادم نمی‌آید چه‌شکلی بودند و لباسی که شاید در یک پیراهن سفید ساده یا یک تی‌شرت یقه‌گرد روشن و یک شلوار سیاه خاک‌گرفته خلاصه می‌شد. حالا بگیرید یک جفت کفش کتانی چینی از آن‌ها که خط باریک سبز‌رنگی دورش داشت و آن سال‌ها مد بود هم پوشیده بود.

آذر ۱۳۹۵

من هفته‌ای یک بار، هر دو هفته‌ای یک بار، هر سه هفته‌ای یک بار، ماهی یک بار. هیچ فرقی نمی‌کند که هفته‌ای یک بار یا سالی یک بار. هر روزی و هر ساعتی که از راه می‌رسم، هیچ فرقی نمی‌کند. همین که از راه می‌رسم، مثل این که ده سال است اینجا هستم، مثل این که بیست سال است، مثل این که چهل سال است، مثل این که از همان روزی که به دنیا آمدم همین جا که بودم بوده بودم.