زمانی مجلات حكمران رسانه‌ها بودند. از جذابیت‌‌هایشان تداوم‌ محتوا بود و گاهی با یك مطلب دنباله‌دار خوانندگان مشتاق‌ را یكی دو سال هفته به هفته دنبال خودشان می‌كشاندند، محمد بلوری، پدر حادثه‌نویسی ایران، از همین شیوه‌های مجله‌داری در جذب مخاطب در دهه‌‌های ۳۰ و ۴۰ می‌گوید.

ارديبهشت ۱۳۹۶

رمان‌نویس رو به حاضران لبخند می‌زند؛ لبخندی باوقار و گرم و مهربان. به همه خوشامد می‌گوید و پروژه‌اش را معرفی می‌كند. می‌گوید برایمان بخش‌هایی از یک رمانِ در حال نگارش را خواهد خواند درباره‌ی دختری بیست‌ساله.

ارديبهشت ۱۳۹۶

آن سال‌ها، نخستین تصویری که موسولینی بعد از به قدرت رسیدنش می‌خواست به دست دهد همه‌جا حاضر بود، تصویری که قرار بود بر نوعی سیر تاریخی تاکید داشته باشد و بر احترام‌انگیز بودن مردی که نظم را دوباره برقرار کرده بود.

ارديبهشت ۱۳۹۶

کالاف را همراه چند بازی دیگر آورده بود که هر کدام یک مشکلی داشتند، یا زیادی سخت بودند یا نمی‌فهمیدیم‎شان یا مشکلات اخلاقی داشتند یا این‌که اصلا خوش‌مان نمی‌آمد. البته بدبینی‎ای که به پسر دوست بابا داشتیم هم بی‌تاثیر نبود؛ فکر می‌کرد خیلی در کامپیوتر وارد است و به‌نظر ما نبود.

ساعت شش صبح جمعه، هجدهم اردیبهشت سیزده سال پیش، وقتی همراه با شانزده ‌هفده نوجوان شانزده‌ هفده‌ساله‌ی خواب‌آلوده‌تر از خودم سوار آن مینی‌بوس ایویکوی اگزوزترکیده شدم و مینی‌بوس از جلوی مدرسه‌ی علمیه‌مان در انتهای زنبیل‌آباد قم راه افتاد طرف تهران، نه من و نه هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌دانستیم داریم کجا می‌رویم و در نمایشگاه چه چیزی در انتظارمان است.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

تنهایی اولین چیزی است که هر صبح احساس می‌کنم، وقتی می‌گویم تنهایم معنی‌اش این نیست که کسی دور و برم نیست، هم‌خانه‌ای در اتاق کناری خوابیده یا بیدار شده و رفته سرِ کار. دوستان زیادی دارم که ساعت‌ها با هم می‌گذرانیم، گاهی به حرف و گاهی در سکوت و بعضی وقت‌ها مادر و پدرم می‌آیند پیشم می‌مانند اما باز همان احساس تنهایی را دارم.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

خط قرمزم لباس‌هایی است که رویشان نوشته دارد ولی عدد و رقم اذیتم نمی‌کند، بنابراین یک تی‌شرت آستین‌بلندِ لت‌وپار هم خریدم که ۹۹ را از پارچه‌ی سفید بریده بودند و وصله کرده بودند جلویش، البته قبل از این‌که نصفش را کز بدهند و بسوزانند؛ مثل تنها باقیمانده‌ی سقوط هواپیمای یک تیم فوتبال.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

تازه چراغ‌های اتاق را خاموش کرده بودیم. تصویر تپه‌های سبز جاده‌ي اسالم به خلخال و تصویرهای خاکستری تهران هنوز درهم بودند و نمی‌دانستم کدام خواب است، کدام بیداری. دختر خم شده بود و بالش تخت سوم اتاق را از دو طرف می‌کوبید تا به فرم اولش برگردد و باد کند.

اسفند ۱۳۹۵ و فروردین ۱۳۹۶

یکدفعه پرتاب می‌شوم به خانه‌ی مادربزرگم دو دهه سه دهه‌ی پیش در خیابان حاجباشی اراک، نزدیک به کوچه‌ی بارو، بین خیابان دکتر حسابی و خیابان حصار که به قول اراکی‌ها تمومایی ندارد. خیابان باریک و دوطرفه‌‌ای‌ است که خانه‌های کاه‌گلی یا خشتی کم ندارد. سر خیابان حمامی قدیمی ‌است که خراب شده و ورثه را می‌شناسیم.