آذر ۱۳۹۶

دو تا بودم. دو شقه، یکی در مشرق و یکی در مغرب. دو تا که با هم سر ناسازگاری داشتند و چشم دیدن هم را نداشتند؛ یکی که می‌آمد، آن یکی می‌رفت. دخترِ عاقلِ آینده‌نگرِ درسخوان فقط در خلوت پیدایش می‌شد و کاری به کار بقیه نداشت. در تمام سال‌های مدرسه آن یکی بود که جولان می‌داد.

آذر ۱۳۹۶

مادرم شغلش را در سامنر از دست داده بود چون هیئت‌مدیره‌ی مدرسه معتقد بود آن‌قدر که باید مقتدر و سختگیر نیست. ولی من غُد بودم. لجباز و خودرای پا به سال‌های نوجوانی‌ام گذاشته بودم و همیشه آماده بودم که پدرم را به مبارزه بطلبم. ما دعواهای خشنی می‌کردیم، داد می‌کشیدیم و فحش می‌دادیم، جوری که همسایه‌هایمان فکر می‌کردند از آن آدم‌های بی‌قید و بی‌سروپا هستیم.

آذر ۱۳۹۶

نشستم کنارش. مردد بودم بیدارش کنم یا بگذارم چرتش را ادامه دهد که دیدم عملا کاسبی ناخواسته‌اش رونق گرفت. دیدن پیرمرد فرتوت خواب‌رفته در کنار پسرک مغمومی که باید محصل می‌بود ترحم‌انگیزتر از تنهایی پیرمرد بود. مردم می‌گذشتند و مشتاق‌تر از پیش پول کف دست پیرمرد می‌گذاشتند.

آذر ۱۳۹۶

آدمیزاد اگر بیابانی‌آدم باشد مدام دلش گیرِ فراخی دشت و دارودرخت بیابان است. چه در کرانه‌های هوش‌ربای خزر باشد چه در ساحل دریای مرمره. دشت و بیابان برای من جای برهوت و شوره‌زار نیست، بی‌آب‌وعلفی نیست. بیابان منِ بیابانی‌آدم، این صحنه‌ها و تكه‌یادهایی است كه از بچگی، روزها و شب‌ها، در ذهنم نقش شده.

آبان ۱۳۹۶

وقتی رفته بودم بیمارستان لوزه‌ام را بردارم مادر و پدرم هر روز یک جلد از کتاب‌های بئاتریکس پاتر برایم می‌گرفتند. کمبود برادر و خواهر را احساس می‌کردم ولی خوشحال بودم لازم نیست اسباب‌بازی‌هایم را با کس دیگری تقسیم کنم. علاوه‌ بر این در کریسمس و تولدم هم هدایای بیشتری نصیبم می‌شد.

آبان ۱۳۹۶

از مادرم بارها شنیدم که مادربزرگ دنیادیده‌ام به جناب شیخ می‌گوید: «مشکلی نیست، بیخ انگشت را با نخ ابریشم سفت می‌بندیم، سر هفته می‌افته و غایله ختم به خیر می‌شه.» که می‌بندند اما آن کوچولو برای ماندن مقاومت می‌كند.

آذر ۱۳۹۶

او و رفیق سودانی چندین ساعت باوقفه و بی‌وقفه رکاب زده‌اند و آمریکایی دارد از لحظات تنهایی‌اش لذت می‌برد ولی این تنهایی‌ خیلی طول نمی‌کشد. مرد بلندقدی از آن‌سوی رودخانه به سمتش می‌آید: دوست رفیق سودانی‌اش است. آمریکایی نگران می‌شود که چه شده و چرا خود رفیقش نیامده.

آبان ۱۳۹۶

بیست‌وپنج سالم بود، پاییز قبلی به امید نویسنده ‌شدن به نیویورک آمده بودم. تا وقتی كه سروكارم به کنتس افتاد، شغل‌های موقت زیادی را تجربه كرده بودم، برای همین می‌دانستم چقدر خوشبختم که شغل پاره‌وقتی پیدا کرده‌ام كه هم از گرسنگی نمی‌میرم و هم از عهده‌ی اجاره‌ی استودیویی در طبقه‌ی پنجم یک ساختمان بدون آسانسور برمی‌آیم.

آبان ۱۳۹۶

. این درست که لازم نبود صفحه‌های سیاه‌رنگ تویش بگذاری، فقط باید پیچش را می‌چرخاندی تا صدایش دربیاید ولی مثل گرامافون نبود که هروقت روز که بخواهی حرف بزند و آواز بخواند. تک‌گویی‌اش را از صبح زود با پخش کردن «در پناه خدا باد پادشاه» شروع می‌کرد. بعدازظهرها ساکت می‌شد و باز عصر برنامه‌اش شروع می‌شد تا ده یازده شب که یک بار دیگر «در پناه خدا باد پادشاه» را می‌خواند و به خواب می‌رفت.

آبان ۱۳۹۶

بار اولی كه رفتیم، حدود یك بعد از نیمه‌شب رسیدیم به دِه. سی‌چهل‌تایی سگ آمدند استقبال‌مان. ظلمات بود و چشم چشم را نمی‌دید. ماشین را خاموش كردیم و در تاریكی نشستیم. سگ‌ها دور ماشین می‌چرخیدند و پارس می‌كردند. آن‌قدر نشستیم تا سگ‌ها خسته شدند حوصله‌شان سر رفت و ما را به امان خدا رها كردند و رفتند و حسرت یك گاز كوچك هم به دل‌شان ماند.