اميرارسلان شريفي (بخشی از اثر) | 1394

آبان ۱۳۹۵

همان‌طور که گفتم پیاده‌روی می‌کنم چون پیاده‌روی را دوست دارم. پیاده‌روی در طبیعت را هم دوست دارم. اصلا شاید قدم زدنم در شهر به پیاده‌روی در طبیعت نزدیک‌تر باشد تا این پرسه‌زنی کذایی در شهر. ربکا سولنیت در کتابی درباره‌ي پیاده‌روی می‌نویسد که راهپیمایی در نواحی روستایی و طبیعت همواره واجد بار اخلاقی عشق به طبیعت و تحسین آن بوده است ولی «راه رفتن در شهر همیشه کرداری مشکوک بوده است.

Jiani Lu

آبان ۱۳۹۵

یك ربع ساعت اگر در جوف‌الصخر باشی، وسط میدان جنگ، و بدانی هر لحظه ممكن است شكار یك تك‌تیرانداز شوی به اندازه‌ي یك عمر به آدم می‌گذرد. این منطقه ـ در شصت‌كیلومتری شمال بغدادـ جایی بود كه رزمندگان شیعه در یك نبرد تن‌به‌تن توانسته بودند از داعش پسش بگیرند و در دو روز كاری را بكنند كه آمریكایی‌ها با همه‌ی نیروی نظامی و تكنولوژی پیشرفته‌شان نتوانسته بودند.

71-revayat2-pishkhaan

آبان ۱۳۹۵

صبح‌ها باید اولین ایستگاه میدان ثریا سوار اتوبوس می‌شدیم و آخر گرگان، ایستگاه پل‌ چوبی، پیاده می‌شدیم. بعد هم سوار اتوبوس‌های تخت ‌جمشید، که تا نزدیکی‌های مدرسه برسیم. همان چند روز اول، دیدم پسربچه‌ای هم‌قد و هم‌سن‌وسال خودم از درِ خانه‌ی رو‌به‌رو‌یی بیرون می‌آید، با هم به ایستگاه می‌رسیم و با هم سوار اتوبوس می‌شویم.

Martin Parr

مهر ۱۳۹۵

از موقع خریدن دوربین، فقط یک بار آن را از کیف چرمی سفت‌ و ستبرش بیرون آورده بودم (که با فوکوس و زومش ور بروم) و قصد دوباره بیرون آوردنش را نداشتم. حتی فیلم هم نخریده بودم. دستورالعمل‌ها پیچیده بود و می‌دانستم که میان شکوهِ ایده‌ی سینمایی من و ابزارهای فنیِ تحقق‌ بخشیدنش، فاصله‌ی ناامیدکننده‌ای هست.

Frédeéric Lecloux

مهر ۱۳۹۵

اشیا درون خودشان نوعی ستیزه‌جویی یا بهتر بگویم یک‌جور مقاومت بالقوه دارند. خصوصیتی که فیلسوف‌ها هم درباره‌‌اش نوشته‌اند و حتی در داستان‌های کودکان هم مشهود است: کلوچه‌ها فرار می‌کنند، چنگ‌ها گریه می‌کنند، اسباب‌بازی‌ها نیمه‌شب این‌ طرف و آن طرف می‌دوند و خراب‌کاری به بار می‌آورند.

عكس از ابوالقاسم ايراني| حدود سال 1370

آبان ۱۳۹۵

من در یکی از روستاهای پشت کوه دشتستان بوشهر به نام ده رود متولد شدم؛ به روایت شناسنامه‌ام سال ۱۳۱۰ و به روایت مادرم سال ۱۳۱۲. هنوز در شهرستان‌های کوچک شناسنامه نیاورده بودند و پشت قرآن می‌نوشتند. از کودکی یک حالت مالیخولیایی داشتم. کوچک بودم اما مثلا منزل پدربزرگم که رفت‌وآمد داشتیم کاملا در ذهنم مانده بود.

henni van dijk

مهر ۱۳۹۵

یک مشتری با کتاب‌هایی پر از گرد‌ و خاک آمد و پرسید: «واقعا اینا رو با همین خاک‌وخل می‌خواین؟» لابد فکر می‌کرد هرچه كتاب‌ها خاك‌و‌خلي‌تر باارزش‌تر و با هزار بدبختی جوری آورده بودشان تا ذره‌ای از خاک‌شان تكانده نشود. اما چیزی که متعجب‌ترم کرد مشتری‌ای بود که روزی آمد و از من خواست گرد و خاک به او بفروشم.

آرشيو مركز تنظيم و  نشر آثار آيت‌الله بهجت (قدس‌سره)

مهر ۱۳۹۵

روضه‌ی ساعت نه روز جمعه‌ي آقا چهل ‌‌سال عمر داشت. از چهل ‌سال پیش آقا نُه صبح جمعه درِ خانه‌ي گذرخان را باز می‌کرد. هر هفته منظم و بی‌وقفه روضه برقرار بود، مریض هم اگر بود مجلس تعطیل نمی‌شد، به هر زحمتی بود می‌آمد. سال‌های اول طلبه‌های آشنا می‌آمدند. بیست نفری دور اتاق اولیِ خانه می‏نشستند که ده دوازده‌ متر بیشتر نبود.

فردين نظري| 1392| زندگي دوگانه

مهر ۱۳۹۵

روزي يكي از بچه‌ها مصاحبه‌اي از من را در مجله‌اي قديمي ديده بود و آن را آورده بود مدرسه و به بقيه نشان داده بود. فردايش كه به كلاس رفتم ديدم بچه‌ها با لبخند مرموز و معناداري نگاهم مي‌كنند. يكي از بچه‌ها گفت: «آقا شما آدم مهمي هستيد؟» گفتم: «چطور مگر؟» مجله را از داخل كشوي ميزش درآورد و گفت: «اين عكس شما است.»

70-revayat2-pishkhaan

مهر ۱۳۹۵

در بيروت با رفقاي ايراني ملاقات نمودم. در آن‌وقت شاگرد ايراني در شهر بيروت و لبنان زياد بودند؛ قريب دویست نفر يا بيشتر شاگرد مدرسه بودند. در آن موقع مدارس بيروت تعطيل بود. برنامه‌هاي مدرسه‌ی فرانسوي بيروت را (مدرسه‌ی «سن ژوزف» مدرسه‌ی فرانسوي‌ها بود) به دست آوردم كه در تابستان به فكر تهيه‌ی امتحان باشم. چون فرانسه مي‌دانستم تحصيل در دانشگاه آمريكايي ممكن نبود.