اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

روسری‌های دویست‌دلاری و کیف‌دستی‌های ده‌هزاردلاری، شیک و مرتب روی پیش‌خان‌های شیشه‌ای چیده‌ شده ‌بودند، زین‌های براق چرمی روی دیوارها آویزان بودند و همه ـ غیر از من‌ ـ خیلی خیلی پول‌دار به‌نظر می‌رسیدند. فابورگ را پیدا کردم و وقتی خانم فروشنده قیمت را گفت، آب دهانم را قورت دادم. با خودم فکر کردم یک شیشه عطر این‌قدر می‌ارزد یا نه و محجوبانه خواستم که امتحانش کنم.

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

چندهفته قبل‌‌تر یک نفر در کارگاه به او می‌گوید: «محض رضای خدا خفه شو دیگه. گرند‌کنیون این‌جوری، گرندکنیون اون‌جوری. هیچ وقت پات به اون‌جا نمی‌رسه.» جان هم جواب می‌دهد: «باشه، من رفتم.» ابزارش را تحویل می‌دهد، کارش را ول می‌کند و با بدبختی پول کافی برای خرید یک بلیت از گری‌هوند به آماریلو جور می‌کند. با مادر و پسر نوجوانش كه با آن‌ها در يك آپارتمان زندگي مي‌كرده‌، خداحافظي می‌کند و سوار اتوبوس می‌شود.

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

آن موقع اما فقط یک پیرهنِ کتان آبی‌رنگ، شلوار پشمیِ راسته‌ی خاکستریِ بروکس‌برادرز، جوراب‌هایِ مشکی، و زیرپیرهن سفید می‌پوشد. یعنی اگر می‌رفتیم قایق‌سواری، همین‌ها را می‌پوشید. اگر می‌رفت سرِ یک جلسه‌ی کاری، همین‌ها را می‌پوشید. اگر می‌رفت عروسی، همین‌ها را می‌پوشید. اگر می‌رفتیم لبِ دریا، همین‌ها را می‌پوشید. ماجرای بامزه‌ای شده بود.

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

نقش گل هر پیراهنش با پیراهن‌های دیگر فرق دارد. اما حال لباس همیشه همان است؛ ترکیبی است از اجزای جمع‌نشدنی. هم شاد است، هم موقر، هم سالخورده، که رنگی از نجابت زنانه قاطی دارد. نمی‌دانم این تنوع را در کدام مغازه‌ی پارچه‌فروشی پیدا می‌کند. اما پارچه‌ی گل‌دار امضای مادربزرگ است. از رنگ سیاه متنفر است و هیچ‌وقت ندیدم غیر از محرم و عزا، پارچه‌ی گل‌دار را از تن درآورد.

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

یک خصوصیت یا لباس از کاراکتر مورد نظر را شبیه‌سازی می‌کردم و دیگر خود او می‌شدم. زیر پیراهنم و روی بازوهایم سیب‌زمینی می‌گذاشتم و جلوی آینه بازو می‌گرفتم تا قارچ سینا شوم. یک قابلمه روی پشتم مرا تبدیل به شلمان، لاک‌پشت کارتون بامزی می‌کرد. وقتی مانتوی گشاد مادرم را می‌پوشیدم و یک کاسه دست می‌گرفتم، اجینِ اوشین می‌شدم که داشت برنج می‌خورد.

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

هرجا می‌رفتیم همه از دایی‌ام تعریف می‌کردند و عاشقش می‌شدند. مادربزرگم به دایی‌ام می‌گفت: «این‌ور اون‌ور که می‌ری، بعدش بگو من برات یه ذره اسفند دود کنم که چشمت نزنن.» و بعد برای بقیه توضیح می‌داد که «هزارتا عاشق داره… هرجا می‌ره، همه عاشقش می‌شن.» دایی‌ام با صدای بلند می‌خندید و می‌گفت: «اونا عاشق من نمی‌شن، من عاشق اونا می‌شم.» مادربزرگم هم می‌خندید و می‌گفت: «خاک تو سرت کنن.»

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

کلاه سنگین و گشاد برای آن کلّه‌ای خوب است که هیچ بادی ندارد که بخواهد بخوابد یا نخوابد. پس اصلن کلاه گشاد به چه درد می‌خورَد؟ روی دوچرخه است که می‌بینی کلاه گشاد به هیچ دردی نمی‌خورَد. روی دوچرخه است که می‌بینی کلاه باید چفتِ کلّه‌ات باشد و نه تنگ باشد نه گشاد. روی دوچرخه است که می‌بینی باد چه‌کار می‌کند و کلاه به چه درد می‌خورَد.

سفرهای دیدنی

اسفند ۱۳۹۳ و فروردین ۱۳۹۴

«سفرهای دیدنی» بخشی است در ویژه نامه نوروزی مجله داستان برای نمایش قصه‌های تصویری کامبیز درم‌بخش درباره سفر؛ قصه‌هایی کوتاه و ساده که روایتشان، تنها چند فریم طول می‌کشد و با این حال هر کدام چیزی کم از یک داستانک ندارد؛ شروع می‌شود، اوج می‌گیرد و غافلگیر می‌کند.