روایت

هرچه نسل اول بازی‌های ویدیویی ساده و خلاصه بودند بازی‌های جدید روایتی حداکثری دارند، آن‌قدر واقع‌نمایی می‌کنند انگار می‌خواهند دنیایی شبیه دنیای ما بسازند. حالا ما هم که هر روز از آرزوهایمان دور می‌شویم، خودمان و قهرمان‌هایمان را لابه‌لای همین کوچه‌ پس‌کوچه‌ها و زمین فوتبال و میدان جنگِ آن‌ها پیدا می‌کنیم. روایت آرش سالاری روایت همین سرگشتگی در دنیای جدید است. جایی که لذت بازی بیشتر از اشکنک و سرشکستنک و برد و باخت، در کشف قهرمان‌های آرمانی‌‌ است.

هاشم‌پور اولین چیز یا شخصیت کالاف بود که ما را گرفت، در همان اولین روزهایی که پسرِ یکی از رفقای بابا کالاف یک را برایمان آورد و اصلا به همین دلیل هم نسبت به آن موضع منفی داشتیم. کالاف را همراه چند بازی دیگر آورده بود که هر کدام یک مشکلی داشتند، یا زیادی سخت بودند یا نمی‌فهمیدیم‎شان یا مشکلات اخلاقی داشتند یا این‌که اصلا خوش‌مان نمی‌آمد. البته بدبینی‎ای که به پسر دوست بابا داشتیم هم بی‌تاثیر نبود؛ فکر می‌کرد خیلی در کامپیوتر وارد است و به‌نظر ما نبود. بعضی از نظراتش را در مورد کامپیوتر شنیده بودیم و به‌نظرمان آدم پیاده‎ای می‌آمد ــ‌ نظری که در آن دوران در مورد تقریبا نود درصد آدم‌ها داشتیم. حتی بازی‎ها را هم ازش نخواسته بودیم: یک روز برادر کوچکه که هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد، به آن رفیق بابا گفت از پسرش چند تا بازی بگیرد و او هم گرفت. اول کمی برادر کوچکه را دعوا کردیم و بعد بازی‌ها را نصب کردیم و یکی‌یکی گذاشتیم کنار تا رسیدیم به کالاف. اگرچه کالاف چیزهایی داشت که در آن‌روزها می‌توانست برایمان جذاب باشد ولی این هاشم‌پور بود که گارد ما را شکست و برای همین هم خیلی زود اسمش به جای کاپیتان پرایس شد هاشم‌پور. بخشی به این خاطر که خواندن اسمش هم برایمان سخت بود چه برسد به حفظ و تکرارش، در بازی‌ایکه زیاد صدا زدنِ اسم شخصیت اصلیجزو ملزومات بازیبود. بخشی به خاطر اکشنَش که ما را یاد بازیگر معروف سال‌هایبچگی‌مان می‌انداخت و بخش مهمی هم به‌خاطر حسی که از بزرگواری عمومی‌اش در قبال ما می‌آمد ــ برخلاف بقیه‎ی اعضای گروه که مدام با حرص ناله می‌کردند «بابا راه بیفت دیگر.» وقت‌هاییمی‌گفتند که تیم معطل مانده بود و ما به جای حضور در کارهای تیمی و پیش بردن قصه مشغول کارهای بی‌ربط و ور رفتن با در و دیوار بازی بودیم. امری که بیشتر از آن‌که مشکل ما باشد، ناشی از یک مسئله‎ی می‎شود گفت تاریخی بود.
 

ادامه‌ی این زندگی‌نگاره را می‌توانید در شماره‌ی هفتادوششم، اردیبهشت ۹۶ ببینید.

نظر شما

(لازم)