مرتضي نيك‌نهاد| از مجموعه‌ي رشت| 1395

مرتضی نیک‌نهاد| از مجموعه‌ی رشت| ۱۳۹۵

داستان

«آقاي فرداد پسرش را كشته و …»

خبر كوتاه بود و هولناک. شب از يازده گذشته بود. امير مي‌گويد يازده يك ربع كم بود؛ اواخر بهار بود و هوا حسابي دونفره. خوابگاه را پيچانده بوديم و زده بوديم بيرون به خيابانگردي. دو هفته مانده بود به امتحانات و تعطيلي دانشگاه. اتفاق آن‌قدر دانه‌درشت بود كه از گلوی ذهن‌مان پایین نمی‌رفت. نمي‌خواستیم باور كنيم. حتي درباره‌اش حرف نمي‌زديم. ولي جلوي فكر كردن را كه نمي‌شود گرفت، مي‌شود؟

كاش تابستان بعدش نمي‌رفتيم. ما توي تهران برنامه زياد داشتيم، دوست و رفيق هم فتّ و فراوان. جشن پايان‌ترم مي‌گرفتيم و صفا. ولي آن سال امتحان آخر را که دادیم، فردايش شهر خودمان بوديم. چي داشت آن شهر خفه‌ي بي‌خاصيت كه وقت و بي‌وقت هوايش مي‌زد به سرمان؟ دست خودمان نبود. ولي آن روزها ولوله‌اي دیگر به سرمان افتاده بود كه به اين راحتي‌ها بيرون‌برو نبود.

يكي از ما گفته بود ديده‌اند با خيال راحت و فراغ بال دارد در ساحل قدم مي‌زند. پرس‌پرسان پيدايش كرده بودیم. آقا كت و شلوار توسی تنش بود و درست از خط مماس آب و خشكي راه مي‌رفت. دریا موج داشت. هنوز هيچي ثابت نشده بود. خودش خبر گم شدن پسرش را به کلانتری داده بود و تا دو ساعت بعدش جنازه را پيدا كرده بودند زير پل رودخانه‌ي شهر. رودخانه‌ يكي از شاخه‌هاي سفيدرود بود و آبش سفيد و پركف مي‌جوشيد. آقاي فرداد دست‌هايش را زده بود پشت كمرش و كفش‌هايش توي دستش بود. بيمش از موج نبود. يكي از ما خواند: «بيم موج و گردابي چنين هايل/ كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها.» مو به تن همه‌مان سيخ شد. انگار خودش بود كه آن بيت را با صداي گرم و دورگه‌اش مي‌خواند و ما داشتیم با تمام وجود آن را می‌فهمیدیم. بی‌توقف در ساحل راه می‌رفت و دیگر تا زانويش خيس آب شده بود و به سياهي مي‌زد از دور.

به‌خدا كه اين مردم عقل ندارند، از كجايش بگوييم؟ اولش مي‌گفتند وليّ دم است، خودش پس انداخته و خودش هم بیندازد جلو، اختیاردار است. به کسی هم دخلی ندارد. اما وقتی آقا را بردند بازجویی و چند روز بعد آزادش كردند، همان‌ها رم کردند و ريختند دروازه‌ي آهني، ديوار و حباب‌های چهار تا چراغ ‌سردر خانه‌اش را آن‌قدر سنگ و كلوخ زدندكه شد عين خانه‌ي جنگ‌زده. بهانه‌شان هم اين بود كه آبروي مردم را برده و شهر اسمش در رفته به شهر نامردها و كو تا اين اسم از زبان‌ها بيفتد. مي‌دانستيم یک‌جور انتقام كور در راه است. شايد چون محل‌شان نمي‌گذاشت. خب چه كارش به آن‌ها بود؟ كبوتر با كبوتر باز با باز… سرش به كار خودش بود. خانوادگي هم مالدار بودند. يكي از ما گفت: «زده و افتاده را توان زد» و اشك به چشم‌مان نشست و صداي آقا در گوش‌مان تكرار شد وقتي كه «حديث بر دار كردن حسنك» را در کلاس مي‌خواند. ولي وقتي که ريخته بودند در خانه‌ي آقا به حمله و سنگ‌پراني، ما آن‌جا نبوديم. آن روزها بيشتر دنبال اين بوديم كه يك‌جوري خودمان را از دست آن شهر آبرو باخته
خلاص كنيم.
‌‌ 

ادامه‌ی این داستان را می‌توانید در شماره‌ی هفتادويكم، آبان ۹۵ ببینید.