JR, An immigrant family views the Statue of Liberty, ۲۰۱۴

روایت

مهاجری که پا به کشوری تازه می‌گذارد، باید دوباره نسبتش را با دنیای اطرافش، «دیگران»ای که پیش از این وجود نداشتند، تعریف کند. دوباره خودش را در جغرافیای جهان پیدا و قلمرو خودش را تعیین کند. الکساندر همن نویسنده‌ی بوسنیایی ساکن آمریکا، در این متن، با روایت بخش‌هایی از زندگی‌اش از برخوردهایش با «دیگری» می‌گوید و مرزهایی که این تمایزها را بین فرد و دیگران پدید می‌آورند.

اين چيه؟
عصر بيست‌وهفتم مارس سال ۱۹۶۹، پدر من در لنين‌گراد شوروي به‌دنبال مدرک مهندسي برق پيشرفته‌اش بود. مادرم خانه بود، در سارايوو، از درد به خودش مي‌پيچيد و جمعي از دوستان زنش ازش مراقبت مي‌کردند. دستش را روي شکم برآمده‌اش گذاشته بود، فوت مي‌کرد و اشک مي‌ريخت، ولي دوستانش چندان نگران به نظر نمي‌رسيدند. من دورش مي‌چرخيدم، دقيقا چهارسال و نيم داشتم، سعي مي‌کردم دستش را بگيرم و روي زانويش بنشينم، تا سر آخر من را فرستادند توي تخت و بهم دستور دادند بخوابم. از دستورشان سرپيچي کردم و از سوراخِ در پيشرفت کار را بررسي کردم. طبيعتا ترسيده بودم، چون حتي اگر مي‌دانستم که در شکم مادرم بچه‌اي هست، دقيقا نمي‌دانستم که چه اتفاقاتي خواهد افتاد، چه بر سر مادرم خواهد آمد، و بر سر ما، و بر سر من. درنهايت، او را به‌خاطر دردي واضح که صدايش به گوش مي‌رسيد به بيمارستان بردند و من با افکار وحشت‌زاي خودم تنها ماندم. خاله ژوزفين مي‌خواست جلويشان بهم قوت قلب بدهد؛که مادرم نمي‌ميرد، که باز مي‌گردد و برايم خواهري يا برادري مي‌آورد. من مي‌خواستم مادرم برگردد؛ و نمي‌خواستم برادر و خواهري داشته باشم؛ مي‌خواستم همه‌چيز همان‌طور که بود بماند، همان‌طور که پيش از اين بود. جهان سازگار با من و متعلق به من بود؛ جهان تقريبا خود من بود.

اما هيچ‌چيز همان‌طور که هست نمانده است ـ و نخواهد ماند. چند روز بعد، من به همراه چندتا از بزرگ‌ترها (که نام و چهره‌شان در عمق شن‌آلودِ ذهني سالخورده فرورفته‌اند و فقط اين را مي‌دانم که هيچ‌کدام‌شان پدرم نبودند چون او هنوز در شوروي بود)، به بيمارستان رفتم تا مادرم را پس بگيرم. يک چيزي را يادم مانده: او نصف آن خوشحالي‌اي را هم که من از ديدنش داشتم، نداشت. در راه خانه، صندلي عقب را با مادرم و آن بقچه‌اي از چيزميزها که ادعا مي‌کردند موجودي زنده است ـ و قرار بود خواهرم شود ـ تقسيم کردم. آن مثلا خواهرم قيافه‌اي واقعا مچاله داشت با حالتي بي‌ريخت و وصف‌ناپذير. تازه، چهره‌اش هم تيره بود، انگار که دوداندود شده باشد. وقتي روي گونه‌اش دست کشيدم، خط کم‌رنگي روي آن دوده پديد آمد. به بزرگ‌ترها گفتم: «کثيفه.» ولي به نظر هيچ‌کدام‌شان مشکلي نيامد. از آن روز به بعد، به‌سختي فکرهايم شنيده يا نيازهايم برآورده مي‌شد. از اين گذشته، شکلات هم سخت گير مي‌آمد.

درنتيجه، ورودِ خواهر دوداندودم نقطه‌ي آغاز دوراني سخت و پر از رنج در کودکي من شد. گله‌گله آدم (با شکلات‌هايي که دستم به آن‌ها نمي‌رسيد) به خانه‌ي ما آمدند تا روي او خم شوند و صداهاي بي‌معنا از خودشان درآورند. تعداد کمي‌شان به من توجه مي‌کردند و توجهي که نثار او مي‌کردند تمام و کمال بود و به‌طرزي اعصاب‌خردکن بي‌مورد؛ او فقط مي‌خورد و گريه مي‌کرد و چند وقت يک‌بار پوشکش عوض مي‌شد. از آن طرف، من، گذشته از روان حرف‌زدنم، هنوز هيچي نشده مي‌توانستم کلمه‌هاي کوچک را بخوانم، و کلي چيز جالب هم بلد بودم: پرچم کشورهاي کوچک را مي‌شناختم، حيوان‌هاي اهلي و وحشي را راحت از يکديگر تشخيص مي‌دادم، عکس‌هاي بامزه‌اي ازم همه‌جاي خانه ديده مي‌شد. دانش داشتم، ايده داشتم، مي‌دانستم کي هستم. من خودم بودم، کسي بودم، محبوب همه.

تا مدتي، هرچقدر هم که وجودش برايم دردناک بود، خواهرم صرفا چيزي تازه بود، چيزي که بايد دورش مي‌زدي تا به «مادر» برسي، مثل يک تکه اثاث تازه يا گياهي پلاسيده در گلداني بزرگ. اما بعد متوجه شدم که او جايي نخواهد رفت و مانعي دائمي خواهد ماند، که عشق مادر به من شايد ديگر هيچ‌وقت مثل زمان پيشاخواهري نشود. خواهرم نه‌تنها به دنياي پيشين من تجاوز کرده بود، که به‌وضوح خودش را هم ـ با وجود اين‌که اصلا خودي نداشت ـ در مرکز اين دنيا قرار داده بود. در خانه‌ي ما، در زندگي من، زندگي مادر من، هر روز، هميشه، تا ابد، او حضور داشت ـ يک غير منِ پوست‌دوده‌اي، يک ديگري.

درنتيجه تصميم گرفتم در اولين فرصت جهان را از لوث وجودش پاک کنم. در يک روز بهاري، مادر از آشپزخانه بيرون رفت تا تلفن را جواب دهد و با من تنهايش گذاشت. پدرم هنوز در روسيه بود و مادر احتمالا داشت با او حرف مي‌زد. مادر مدتي از ديد من خارج شد، و من به آن موجود کوچک نگاه مي‌کردم، به صورتش که هيچ چيز نشان نمي‌داد، به غيبت کامل شخصيت و فکرش، به موهومي‌بودن آشکارش، به حضور نالايقش. بعد بنا کردم به خفه‌کردنش، شستم را همان‌طور که در تلويزيون ديده بودم روي گلويش فشار دادم. نرم بود و گرم و زنده، موجوديتش را در دستانم گرفته بودم. گردن کوچکش زير انگشتانم بود، بهش درد وارد مي‌کردم، براي زندگي پيچ‌وتاب مي‌خورد. ناگهان، متوجه شدم که نبايد کاري را که دارم مي‌کنم بكنم. نبايد بکشمش، چون خواهر کوچک من بود، چون من دوستش داشتم. اما بدن آدم هميشه از افکارش جلوتر است و من لحظه‌اي ديگر فشار را حفظ کردم، تا اين‌که شير دلمه‌بسته‌ي مادر را بالا آورد. از احتمال از دست دادنش وحشت کردم: نامش کريستينا بود؛ من برادر بزرگ‌ترش بودم؛ مي‌خواستم به زندگي ادامه دهد تا بيشتر دوستش داشته باشم. اما با اين‌که مي‌دانستم چطور ممکن است به زندگي‌اش پايان بدهم، نمي‌دانستم چطور بايد جلوي مردنش را بگيرم.

مادرم گريه‌ي مذبوحانه‌اش را شنيد، تلفن را انداخت و به کمکش دويد. خواهرم را بلند کرد، آرام کرد، دَلمه‌ها را پاک کرد، و وادار به دم و بازدمش کرد، بعد از من توضيح خواست. عشق تازه‌کشف‌شده‌ام به خواهرم و احساس گناهم به‌هيچ‌وجه جاي غريزه‌ي حفاظت از خودم را نگرفته بود: با قيافه‌اي حق‌به‌جانب گفتم که گريه‌اش گرفته بود و من فقط دستم را گذاشته بودم روي صورتش تا مادر را اذيت نکند. در تمام کودکي‌ام بيش از آن‌چه پدر و مادرم تصور مي‌کردند مي‌فهميدم؛ هميشه کمي بزرگ‌تر از آني بودم که آن‌ها مي‌ديدند. در اين مورد خاص، بي‌شرمانه نيت پاکم را با جهل پسربچگي‌ام پيوند زدم، و فقط اخطاري گرفتم و بخشيده شدم. بي‌شک تا مدتي رفتارم تحت نظارت بود، اما از آن موقع تا حالا ديگر سعي نکرده‌ام کريستينا را بکشم و بي‌وقفه دوستش داشته‌ام.

به يادآوردن آن تلاش براي خواهرکشي اولين خاطره‌ي من از ديدن خودم از بيرون است: آن‌چه مي‌بينم من‌ام و خواهرم. ديگر هيچ‌وقت در اين جهان تنها نخواهم بود، ديگر هيچ‌وقت جهان را منحصرا براي خودم نخواهم داشت. ديگر هيچ‌وقت فرديت من، پادشاه قلمرويي تهي از ديگران نخواهد بود. ديگر هيچ‌وقت همه‌ي شکلات‌ها را براي خودم تکي نخواهم داشت.
 

ادامه‌ی این روايت را می‌توانید در شماره‌ی شصتم، آبان ۹۴ ببینید.

*‌ اين متن در سال ۲۰۱۳ با عنوان The Lives of Others در کتاب The Book of My Lives منتشر شده است.