رود تاریک، شهر روشن

بخشی از عکس حمیدرضا نیکومرام/ اصفهان- ۱۳۹۳

روایت

نیمه‌های آبان امسال، زاینده‌رود بعد از حدود دوسال خشکی کامل، دوباره رنگ آب به خودش دید و اصفهان به تصویر همیشگی‌اش برگشت؛ شهری که شریان حیاتش را در آغوش گرفته و نگین پل‌هایش را روی انگشت بلند آب به نمایش گذاشته. عکس‌های بستر خشک رود برای همه غم‌انگیز است اما هیچ‌کس به اندازه‌ی خود اصفهانی‌ها نمی‌داند که بودن و نبودن زاینده‌رود چقدر تفاوت دارد. متن پیش رو، روایت نسیبه فضل‌اللهی از شبِ باز شدن آب در اصفهان است.

از سر صبح به هر چیز نگاه می‌‏کنم فقط قنطورس‏[۱]‎ سردر بازار قیصریه را می‏‌بینم که کمند مَرکبش را گرفته و می‏‌تازد. صبح سه‌‏شنبه است یا شاید هم چهار‏شنبه؛ درس امروز نمادهای جانوری است، و یکی از پسرهای معماری از سر لغزپرانی یا حیرت می‏‌گوید آب را امروز باز می‏کنند. دانشگاه هنر، همان ورودی خورزوق است و از خورزوق تا اصفهان فقط نیم‏‌ساعت طول می‏کشد اما باید تا عصرِ دیر صبر کنم که ببینم آب رودخانه را باز کرده‌‏اند یا هنوز خشک و خالی است. الان هفت ‏هشت‌سال است که آب زنده‏‌رود همیشگی نیست. اوایل آب را می‌‏بستند و چندماه بعد یا گاهی هم سر سال باز می‏‌کردند اما با امروز که سیزدهم یا چهاردهم آبان است، دوسالی می‌‏شود که رودخانه رنگ آب را ندیده.

سر ظهر دیگر طاقت نمی‏‌آورم و زنگ می‌‏زنم خانه اما کسی جواب نمی‌دهد. زنگ می‏‌زنم طبقه‌ی پایین اما عمه‏ هم چیزی نشنیده. اصلا موقع خشکیِ رودخانه، همه و حتی خود شهر، جنّی و خواب‏‌بین می‏شوند؛ هرکسی فکر می‌‏کند همین فردا آب را باز‌می‏‌کنند و نمی‌‏کنند. دل توی دلم نیست، منتظرم این سه‏ چهارساعت هم بگذرد و بروم اصفهان. به کلاس بعدی نی‌م‏ساعتی مانده. چشم‏هایم را می‏‌بندم و فقط شکاف خشک و بلندی به چشمم می‌‏آید که شهر را نصف کرده. آبدارچی مریض شده و خودمان باید چای بریزیم. زیر عکس قنطورس فیروزه‏‌رنگی که به دیوار چرک آبدارخانه چسبیده، کسی با ذغال یا مداد، موج‏‌های منظم و پُرچینی کشیده که یعنی آب. انگار خشکی به غیر از اصفهان، خورزوق را هم جنّی کرده. سال‏های اول، کسی دلش را نداشت و از پهنای خشک رودخانه نمی‌‏گذشت. قساوت یا طوری نسیان می‏‌طلبید که هنوز در عهده‌ی همه نبود. هرکسی که گذرش به پل‏ها یا رودخانه می‏‌افتاد، راهش را کج می‏کرد تا برهوت رودخانه به چشمش نیاید. خشکی که شروع شد، همه به یک‌باره جل‌وپلاس‌شان را برچیدند: حصیرهای رنگی‏شان را از روی پله‏‌های پل برداشتند و توی پارک‏‌ها و باغ‏‌ها پهن کردند که پشت به آب بود. آوازه‏‌خوان‏‌های زیر پل گم‌‏و‏گور شدند و غرفه‌‏های خالی پل، پُرِ مرد‏هایی شد که در سرما و گرما همیشه خواب بودند. گه‏گاه فقط مسافرانی جسارت می‏‌کردند و از این خشکیِ لوت می‏‌گذشتند که به‌نظرشان شهر خنده‌‏دار شده بود. این‌جا و آن‌جا چشم‏شان به تابلوهایی می‏‌افتاد که رویش نوشته بود: «خطر آب» یا «شنا ممنوع» اما تا چشم کار می‏کرد فقط بیابان بود. «آیرونی» از سر و روی شهر می‏‌بارید. اما حالا همه‌چیز عادی شده؛ عابران از کمر رودخانه می‌‏گذرند، بچه‌‏ها در بستر رود بازی می‏‌کنند و تازه‏‌عروس‏‌ودامادها در بیابان رودخانه عکس می‏گیرند. انگار نه انگار این‌جا آبِ قتالی روان بوده.

پنج و شش عصر از دانشگاه بیرون می‌‏زنم.‏ ماشین دانشگاه، اول چهارباغ نگه‌می‏‌دارد. تشنه‌‏ام و حتی حوصله نمی‏‌کنم به کتاب‌فروشی سپاهانی سر بزنم. از دکه‌ای آب می‌‏خرم و یک‏‌نفس سر می‌‏کشم اما هنوز عطش دارم، انگار نه انگار که ماه دوم پاییز شروع شده. شاخ و برگ چهارباغ هزاررنگ است؛ زرد، اُخرایی، قهوه‏ای، شنگرفی، اُکر حتی. می‏‌خواهم بهانه‏‌ای جور کنم و خودم را برسانم به سی‏و‏سه‌پل اما اگر رودخانه را باز نکرده باشند، خلقم حسابی می‏‌گیرد. به هوای دیدن «ماهی و گربه» می‏‌روم سینما ساحل تا هم فیلم ببینم و هم برگشتنی برای عمه‏ کیک یزدی بخرم اما کارت ‏عابرم را توی دستگاه جا می‏‌گذارم و تا برگردم و بردارم، دیر می‏رسم و سینما بسته است. تازه «متروپل» را نشان می‏دهد یا شاید هم «آتش‌‏بس۲» که حوصله‌ی هیچ‏کدام‌شان را ندارم. هتل کوروش آن دست رودخانه است و چراغ‏‌هایش را روشن کرده‏‌اند. حتما مشتری‏‌های هتل هم خبر را شنیده‌‏اند که هی از پنجره‏‌ها آویزان می‏‌شوند و سرک می‌‏کشند. هنوز روی پله‏‌های سینما ساحل ایستاده‌‏ام و دارم فکر می‏کنم کجا بروم که یک‌هو دربان سینما دستش را از لای در نیمه‌باز ورودی بیرون می‌آورد و سیگارش را می‏‌تکاند و می‏‌پرسد: «وازش کردن؟» می‏گویم: «آبو؟» می‏‌گوید: «گفتن تا شب وازش می‏کونن.» باور نمی‏‌کنم. از بالای پله‌ها چشمم به رودخانه است که چراغ‌های رنگی سی‌وسه‌پل، روی خشکی‌اش می‌تابند و در خاک فرو می‌روند.
 

ادامه‌ی این روایت را می‌توانید در شماره‌ی پنجاه‌ویکم، دی ۹۳ ببینید.

*براي ديدن تصاویر مرتبط، نرم‌افزار واقعيت افزوده‌ی همشهري (هم‌افزا) را اجرا كنيد. راهنمای استفاده از نرم‌افزار در صفحه‌ی‌۵۶ شماره دی‌ماه قابل مشاهده است.

  1. ۱. نمادی اسطوره‌ای به شکل سواری با نیم‌تنه‌ی اسب که سمبل ماه آذر (برج قوس) است و بنا بر رسم کهنی كه زایچه و طالع هر شهر را ماه تكمیل آخرین دروازه شهر می‌دانستند، نماد شهر اصفهان هم به‌حساب می‌آید. قنطورس در زمان حكومت ظل‌السلطان بر اصفهان در دوره‌ی قاجار به‌عنوان نشان دارالخلافه استفاده می‌شده‌است. [↪]